خاطرات اکبر هاشمی رفسنجانی- یکشنبه ۱۹ دی‌ماه ۱۳۹۵

از فرش تا عرش (خاطرات هاشمی)

به راننده می‌گویم مرا به استخر کوشک ببرد. چون مایو ندارم، می‌سپارم دوربین‌ها را خاموش کنند...دم در بیمارستان، مهدی از ماشین پلیس پیاده می‌شود و گریه کنان فریاد می‌زند بابام رو کشتن! بعد با جسدم سلفی می‌اندازد. پدر سگ جوش‌های گردنم را دور از چشم بقیه می‌ترکاند. تا کسی می‌خواهد از او کنار جنازه کفن شده من عکس بیاندازد، مثل خر عر می‌زند.

 

یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵ 
ساعت ۷:۰۰

صبح بعد از نماز با عفت شوخی می‌کنم. حالش خوش نیست. دلش هوای مهدی را کرده و از من می‌نالد که چرا مهدی را به ایران بازگرداندم. میز صبحانه را می‌چیند. دارد نذر می‌کند که اگر آقا قبل از عید بمیرد، ۱۰۰ گوسفند نذر می‌کند. بحث‌مان می‌شود، همان بحث همیشگی که چرا فلانی را رهبر کردی، مگر قحط الرجال بود؟ یواشکی می‌گویم ممکن است خانه شنود باشد. عصبانی می‌شود و می‌گوید: «پیر خرفت در هشتاد سالگی‌ات هم ترسویی!» هوای تهران آلوده است. عفت مدام سرفه می‌کند و باعث و بانی‌اش را لعنت می‌کند. کارم به کجا رسیده است که روزم را اینگونه آغاز می‌کنم.
 

ساعت ۱۰:۰۰ صبح 

تلفن زنگ می‌زند. عفت گوشی را برمی‌دارد. بلند میگوید اکبر با تو کار دارند. می‌پرسم کیه؟ فریاد می‌زند «دائم الکاندید نظام» فکر کنم حاج محسن هم شنید. رضایی برنامه روزانه مجمع را میگوید و قرار جلسه داریم. ‌

ساعت ۱۲:۰۰
به راننده میگویم که ماشین آماده کند تا به مجمع بروم. عفت غر م‌یزند. می‌گوید خودم را معطل کرده‌ام. آمد و شد تهران سنگین و کند است. در دلم به قالی‌باف فحش می‌دهم. به مجمع رسیدم. جلسه آغاز شده است. همه با آی‌فون‌های‌شان ور می‌روند. سلام و علیک که تمام شد وقت نماز است. نماز را اقامه می‌کنم, ویبره موبایل تمرکزم را بر هم میزند نفهمیدم چه خواندم. یکی از افراد با موبایلش سر نماز از من سلفی می‌گیرد. نمی‌دانم باطل کننده نماز است یا نه؟ بعد از نماز ناهار می‌خوریم و برای چای به سالن مجمع بازمی‌گردیم.  محسن رضایی ۵۰ بار عمق استراتژیک و مدیریت بنیادی استراتژیک انقلابی را تکرار کرد. جوانی‌اش به این خامی نبود. 
 

ساعت ۱۳:۰۰
چای را که خوردیم. احساس سرگیجه داشتم. گویا ناهار سنگین بوده است. محسن رضایی بالای سرم است و تقاضای آب می‌کند.به محافظ می‌سپارم توی گوشم بزند اگر خوابم برد.
 

ساعت ۱۴:۰۰
به راننده می‌گویم مرا به استخر کوشک ببرد. چون مایو ندارم، می‌سپارم دوربین‌ها را خاموش کنند. می‌روم توی سونا...یاد سونای ولنجک و زعفرانیه بخیر! یاد آن سال‌ها می‌افتم وقتی از دست عفت دلگیر می‌شدم می‌رفتیم زعفرانیه شکار آهو! یاسر و مهدی که آن زمان پاک شکارچی شده بودند. یکی از آهوها گمانم مهماندار بود که بعدها فلاحیان یا سعید امامی جلوی بیمارستان لبافی‌نژاد خلاصش کردند.

ساعت ۱۵:۰۰
زیر آب، خوب شنا می‌کنم. چون زیرآبی رفتنم از قدیم خوب بود، به می‌گفتند اکبر ماهی، اما چون ریشم درنیامد، ضدانقلاب اسم کوسه را گذاشت.

ساعت ۱۶:۰۰
نمی‌دانم چه شد؟ توی آب چشمانم سیاهی رفت. مرا به بیمارستان تجریش می‌برند. دکتر ها تلاش می‌کنند و من به دکتری می‌گویم که من حالم بهتر شده اما گویا گوشش سنگین است. نمی‌دانم چرا هر چه حرف می‌زنم نمی‌شنوند؟ محسن به بقیه می‌گوید حاج آقا خوب می‌شود ولی هر چه داد می‌زنم جوابم را نمی‌دهد! عجیب است. همه را دارم از بالا می‌بینم. پس از نیم ساعت دکتر رو به یاسر می‌گوید متاسفم. عفت جیغ و داد می‌کند و به معظم له بدوبیراه می‌گوید: «کشتیش آخر علی گدا! وای اکبرم!» از جمله آخری را خوشم آمد.
 

ساعت ۱۸:۰۰
عزراییل آمده و پیله می‌کند که مامور است و معذور. با التماس از او می‌خواهم که سری به خانه بزنم. ترافیک سنگین است و از روی سر ماشین‌ها حرکت می‌کند. به خانه می‌رسیم. بعد از مدتی جسدم را می‌آورند. مهدی از ماشین پلیس پیاده می‌شود و گریه کنان فریاد می‌زند بابام رو کشتن! بعد با جسدم سلفی می‌اندازد. پدر سگ دارد جوش‌های گردنم را می‌ترکاند. تا کسی می‌خواهد از او عکس بیاندازد، مثل خر عر می‌زند.
 

ساعت ۲۱:۰۰
در پل صراط نگهم داشته‌اند. می‌گویند از باد مردد مرده‌ام. باد مردد بادی است که افراد کوسه دچارش می‌شوند. نفخی است که نمی‌داند به خاطر شباهت دهان با ماتحت از کدام بخش بیرون بزند.
 

ساعت ۲۲:۰۰
چرتی می‌زنم. توی خواب می‌بینم که وارد بهشت شده‌ام. جوان هستم و ریش هم درآورده‌ام. چه هوایی. چه درختانی، چه جویبار‌هایی. فرشته همراه پسته تعارف می‌کند و می‌خورم. نمک‌ ندارد. می‌خواهد کاخم را نشانم دهد. به او می‌گویم صبر کن من تازه واردم. قدم زنان از کوچه‌های بهشت رد میشویم تا به حوض  بزرگی می‌رسیم. از فرشته می‌پرسم این چیست؟ می‌گویند حوض کوثر است. قدمی عقب می‌کشم. نکند نوارهای جدید مهدی را فامیل‌های آن جوانک کاریکاتور-کش اینجا هم آورده باشند. فرشته فکرم را می‌خواند و می‌گوید اینجا نوار و ضبط و این چیزها نداریم. نفس راحتی می‌کشم. همه انبیاء و اوصیا از جای‌شان بلند شده سلام و روبوسی کرده خوش آمد می‌گویند. همه‌اش با سرعت نور. از دور چهره آشنایی میبینم, امام راحل است. بدو به طرفش می‌روم، اما تحویل نمی‌گیرد. سلام و علیک مختصری می‌کند. بابت خاطرات اخیر از دوران امام و ماجرای سید احمد آقا گلگی می‌کند.
 

ساعت ۲۳:۰۰
از خواب می‌پرم. چقدر گرم است! به نگهبان برزخ می‌گویم که در عالم رویا دیدم که به بهشت رفته‌ام. می‌گوید «خواب دیدی خیر باشه!» کتاب اعمالم را می‌آورند. می‌گویند «به اندازه نخ‌های ریشت اعمال خوب کرده‌ای». اولش خوشحال می‌شوم، بعد یادم می‌آید که...چیزهایی به من می‌گویند که نمی‌توانم بنویسم. یادم باشد وقتی مهدی خواست کتاب بعدی را درآورد به او بسپارم چه بنویسد.

 

 

 

 

۵